تبليغاتX
علم طلایی

علم طلایی
 
www.goldenscience.blogfa.com
چندوقت پیش که پست "پیله ات را بگشای..." رو تو وبلاگ گذاشتم یکی از خوانندگان محترم وبلاگ از من خواست که چندتا عکس مثل عکس اون پروانه ای که توی پیله هست تو وبلاگ بذارم.من هم با توجه به علاقه ای که به عکس و عکاسی دارم تصمیم گرفتم چندتا عکس زیبا از حشرات رو از اینترنت و همچنین گالری عکس خودم تو هارد انتخاب کنم و تو وبلاگ قرار بدم.امیدوارم که خوشتون بیاد.با توجه به سرعت پایین اینترنت در ایران چند لحظه ای باید برای لود شدن عکسها منتظر بمونید.

توی عکسها میشه قدرت خدا رو دید.

تعداد عکسها زیاد بود و اگر میخواستم همشون رو بذارم همونطور که گفتم بعلت پایین بودن سرعت اینترنت در کشور ما  Loadشدن عکسها خیلی طول میکشید.بهمین دلیل فعلا این چندتا عکس رو قرار دادم انشاالله اگر فرصت شد بقیه ی عکسها رو در آپ های بعدی توی وبلاگ قرار میدم. 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط مهدی

 

ساعت 7 صبح شده.ساعت زنگ دار موبایلم که اتاق رو گذاشته روی سرش اینو میگه.دست دراز میکنم و اونو خاموشش میکنم.به محض اینکه صدای زنگ موبایل قطع میشه ناخوداگاه میرم تو فکر.دیگه عادتم شده .هر روز صبح همینطوری بیدار میشم و بلافاصله میرم تو فکر.اینکه به چی فکر میکنم ؟خودمم نمیدونم!با اکراه خودم رو روی رختخواب جابجا میکنم.میخوام بلند شم ولی نمیتونم.با وجودی که روز قبلش کار خاصی نکردم ولی احساس میکنم خستگیه کندن یک کوه روی بدنم سنگینی میکنه.

با هر زحمتی هست خودم رو از رختخواب جدا میکنم.تا بلند میشم یادم میاد که روزهای قبل هم همینطوری بلند شدم.یادم می افته که دیشب به خودم قول دادم که امروز یه روزه دیگه ست.میشه دوباره شروع کرد.این قول رو شب های قبل هم به خودم داده بودم ولی به محض اینکه فردا از راه رسیده میبینم چیزی عوض نشده و همه چیز مثل قبل هستش.

رختخوابم رو جمع میکنم و صبحانه فقط یه استکان چای میخورم.با خودم کلنجار میرم که برم سر کلاس یا نه.بالاخره ساعت 7:30 از خونه میزنم بیرون.تادانشگاه 45 دقیقه باید پیاده راه برم ولی کلاسم ساعت 8 شروع میشه.با ربع ساعت تاخیر به کلاس میرسم ولی زیاد برام اهمیتی نداره.از خودم تعجب میکنم.من که اینطوری نبودم.تازه من همیشه ربع ساعت هم زودتر از استاد سر کلاس حاضر بودم و همه منو بعنوان یه ادم منضبط میشناسن.حالا چی شده که این چیزا واسه من بی اهمیت شده؟

سرکلاس اصلا حواسم به درس نیست.من که همیشه جز شاگردای زرنگ کلاس بودم و همیشه استادا رو با سوالام کلافه میکردم ایندفعه ساکت آخر کلاس نشستم.انگار به غیر از من کسی بلد نیست از استاد سوال بپرسه.اهمیتی نمیدم .نه به دانشجوها نه به استاد نه به درس.کلاس تموم میشه .خیلی سریع از دانشگاه میزنم بیرون.یکی دوتا از بچه ها که همیشه با هم بودیم از رفتار من تعجب میکنن و دوان دوان به من نزدیک میشن.میپرسن "چی شده؟".جواب سر بالا میدم.دلم نمیخواد بهشون بی محلی کنم ولی حوصله هم ندارم.سرماخوردگی رو بهونه میکنم و ازشون جدا میشم.میدونم که از رفتارم ناراحت شدن ولی اشکال نداره بعدا از دلشون در میآرم.

به خونه که میرسم همش تو فکرم.با بی میلی ناهار میخورم.مادرم گیر میده که "بگو چی شده؟".بازهم کلافه میشم.دلم نمخواد درباره این مسئله به کسی جواب بدم.مادرم ول کن نیست.سردرد رو بهونه میکنم و میرم تو اتاقم و سعی میکنم بخوابم.ولی خودمم خوب میدونم که خوابم نمیبره

بعد از یکی دو ساعت از اتاقم میام بیرون.دیگه اعضای خانواده به بی حوصلگی من عادت کردن.چون هروقت ازمن پرسیدن چی شده من سنگینی درسا رو بهونه کردم.نمیدونم باورشون شده یا میخوان من راحت باشم که زیاد پاپی نمیشن.البته دستشون درد نکنه.من هم اینطوری راحت ترم.نه اینکه باهاشون مشکلی دارم.نه.راستش احتیاج دارم که تنها باشم و با خودم خلوت کنم..

بعد از ظهر که میشه از خونه میزنم بیرون.بی هدف.مقصد خاصی مدنظرم نیست فقط همینطوری واسه خودم قدم میزنم.راه میرم و به مردم نگاه میکنم.نمیدونم تو ذهن اونا چی میگذره.بیخیال میشم.وقتی برمیگردم خونه ساعت رو نگاه میکنم.3 ساغت پیاده روی کردم اما دریغ از یه ذره احساس خستگی.

بعد از شام مادرم بدجوری گیر میده که بیا بریم خونه ی مادربزرگت یه سری هم به اون پیرزن بزن.راستش دلم خیلی واسش تنگ شده.اما... اما میترسم .چون میدونم که اونجا همیشه چندتا آدم علاف هستن که کارشون فضولی تو زندگیه اینو اون هستش.

با اصرار مادرم دلمو میزنم به دریا و میگم بذار برم شاید حالم بهتر بشه.میرم.وقتی میرسم ازشمارش تعداد کفشهای دم در متوجه میشم که حدسم درست از آب دراومده و داخل باید خیلی شلوغ باشه.از اومدن پشیمون میشم ولی برای برگشتن دیگه خیلی دیره چون تا به خودم اومدم دیدم در باز شده و مادرم داره با همه احوال پرسی میکنه و همه منو نگاه میکنن و منتظرن برم تو و عرض ادب کنم.

وقتی میرم تو کله ام سوت میکشه .چه خبره.اینجا چرا اینقدر شلوغه؟چقدر آدم به دیدن این مادربزرگ ما اومدن.از دایی و خاله بگیر تا همسایه های فضول که سرشون درد میکنه واسه خاله زنک بازی تا.... همه هستن.به هر حال راه برگشت ندارم.یه گوشه رو انتخاب میکنم و ساکت میشینم.به احوال پرسیه چندتا از دورو بری هام جواب میدم و بازم ساکت میشم.20 دقیقه از نشستن من میگذره و تازه اون موقع هستش که حضار کم کم متوجه حضور من و سکوت من میشن.نمیدونم دلشون واسه من سوخته بود یا حرف کم اورده بودن و من حکم یه سوژه ی جدید رو واسشون داشتم؟

خلاصه در تیررس سوالات جور واجور قرار میگیرم.یکی از دانشگاه میپرسه یکی از کار.یکی از زندگی یکی از سکوت من.وقتی خودم رو با اون سکوتم تابلو میکنم همه به خودشون اجازه میدن به حلاجیه رفتار من بپردازن و با توجه به اینکه همشون در همه چیز تخصص دارن هرکسی نظر خودشو درباره ی سکوت من میگه.احساس میکنم حالم داره به هم میخوره.احساس خفگی میکنم.احساس میکنم که توی دادگاه هستم .

بعد از اینکه همه ی حدسها و پیش بینی های حضار توسط مادرم رد میشه و مادرم همچنان اصرار میکنه که بچه اش درسخونه و به خاطر درس اینطوری شده یکی تیکه میپرونه که "شاید زن میخواد؟شاید عاشق شده روش نمیشه بگه؟!"

به علت طولانی بودن این پست در صورتیکه تمایل داشتید میتونید بقیه رو در "ادامه مطلب" بخونید



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط مهدی
 

       فرارسیدن عید قربان را به همه گوسفندان تسلیت عرض میکنیم

      

 

                            عید قربان بر شما دوست عزیز مبارک باد. 

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط مهدی
 

 

 

              تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست ؟              در جوابم این چنین گفت و گریست !

               لیلی و مجنون همه افسانه اند !               عشق تفسیری ز زهرا و علی ست !

  

                            

 سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و فاصمه زهرا(س) بر همه شیعیان مبارک باد.


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387 توسط مهدی
 

                                                                             

 

چه کسی میداند که تو در پیله ی خود تنهایی؟               

   چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

       پیله ات را بگشای...

           تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی.

 

 

 

 

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط مهدی
درباره وبلاگ